بزرگ بن شهريار الرامهرمزي ( مترجم : محمد ملك زاده )
7
عجائب الهند بره وبحره ( عجايب هند ) ( فارسى )
زبان مردم وقواق را مىدانست دل را به دريا زده از كشتى بيرون آمد و به جانب صحرا شتافت ، بين راه مردى را ديد كه بالاى درختى خود را پنهان كرده بود ، با او از در رفاقت درآمد و به نرمى سخن گفت و مقدارى خرما به او داد آنگاه علت فرار اهل قريه را از او پرسيد و گفت اگر راست بگويد در امان خواهد بود و جايزهاى نيز به او خواهد داد آن مرد گفت : چون مردم قريه كشتى و اهل آن را ديدند گمان كردند كه قصد جان و مال آنها را دارند بدين جهت خود و رئيس قبيله فرار كرده به بيابانها و جنگلها پناه بردند . آن سرنشين مرد را با خود به كشتى آورد . سه نفر از اهل كشتى مأمور شدند كه با او نزد رئيس قبيله رفته و پيغام گرمى برايش ببرند و او و قبيلهاش را به كمكهاى خود اطمينان بخشند و نيز تحفهاى كه عبارت از دو قطعه پارچه و مقدارى خرما و بعضى اشياء ديگر بود براى رئيس قبيله بردند . چون رئيس قبيله از مشاهدهء هدايا و شنيدن پيغام اطمينان حاصل كرد با تمام افراد قبيله به خانههاى خود برگشتند و با اهل كشتى بناى معاشرت و معامله گذاردند و آنچه متاع در كشتى بود خريدارى كردند . بيست روز از اين واقعه نگذشته بود كه خبر رسيد اهالى قريهء ديگرى با رئيس خود قصد حمله و نزاع با سكنهء اين قريه دارند . رئيس قبيله به مردم كشتى پيغام فرستاد كه اين جماعت قصد جدال و غارت اموال ما را دارند . زيرا آنها گمان بردهاند كه من از امتعهء اين كشتى نصيب وافرى دارم . پس سزاوار است كه با من كمك كنيد و دفع شر آنها را از خودتان و من بنمائيد . روز بعد هنگام سپيدهء صبح دشمنان به قريه حمله كردند و به دروازه رسيدند . اهالى قريه با رئيس خود به دفاع و نزاع برخاستند . كاركنان كشتى و مستحفظين و همچنين كليه سوداگران و مسافران ، خود را